جاده صاف کن
سر سه راه حکیم نظامی یک آشی بود حدودا هفته ای دو هزار تومن از دست ما می گرفت، برکت کار.
چندی قبل شروع کرد به پارچه زدن که این آشپزی به پونصدمترپایین تر منتقل شد
یکروز که خلوت بودپرسیدم چرا رفتی؟ گفت اجاره بود، طرف دخترش رفت دانشگاه آزاد و پسرش فلانش شق شد (ببخشید اون مودبانه گفت) که خلاصه زن می خواد، هزینه های اینها را کشید رو اجاره دکون. دیدم نمی تونم جابجا شدم.
بحث حدود ماهی 4 میلیون و نیم بود.
بعد از مدتها جابجا شد و فوری یکی دیگه همونجا، دیگ آش بار گذاشت!!
به این گفتم تاحالا کجا بودی؟ گفت من شاگرد بودم حالا دیگه گفتم واسه خودم کار کنم و انشاالله بگیره کارم.
خدایی هم ادویه های روی آشش هم خوشمزه تره، هم پسره یکم دستاش کارگری است نمی تونه یکی دو تا پر پیاز داغ برداره، ییهو می بینی یک عالمه داده دم انبر و ریخته رو غذا! حال می ده.
بعد از این که می خری می خوری وقتی سیر و پر داری رانندگی می کنی از جلوی دکون اون یکی بدبخت رد می شی.
نشسته دم دکون!
فکر کن!
فی الواقع یک عمر اون خاک خورده و کسادی بازار را کشیده و دکون را جا انداخته حالا قلنبه داده و رفته! که چیه؟ پسر آقا شق کرده! شق کرده واسه توی مستاجر بدبخت!
بد می گم؟
می گفت تو یک خونه ای، پسری را ختنه می کردند. دختر همسایه آه و فغانش هوا شد و گریه می کرد. پرسیدند مال اونو می برند تو چته؟
...
گفت برای من تیزش می کنند!
(خخخخخ لابد فکر کردید مثل شما بی حیاها نگران بوده کوتاه می شه، همه اش رو می خواسته آره؟ خخخخخخ)