چطورید شماها! چه خبرها؟ اوضاع خوبه انشاالله؟

از صبح سرم خیلی شلوغ بود. یکی از جالب ترین کارها این بود که عکسهایی که از سال 94 به قبل گرفته بودیم با همکارها را مرور کردیم! خعلی حال داد. چقدر گذر زمان محسوس بود برای خیلی ها. عموما کرک و پر همه ریخته بود و چاق شده بودند و سفید!

این حکایت عکس گرفتن سالها ادامه داشت. سالی چند مرتبه دوربین به دست به همه اتاقها سر می زدم و از رفقا عکس می گرفتم. این بود تا چند سال قبل که آمنه، پاچه ام را گرفت!

آمنه یک دختر چادری بود که زیر چادرش مانتو نمی پوشید. یعنی می پوشید اما مانتوی قرررررررررررمز یا زرررررررررررررد و حداکثر تا زیر خط باسنش. بعد به آدم که می رسید که این چادر رو وا می کرد، هی می بست! هی وا می کرد، هی می بست! خدایی هم هیکل خیلی خوبی داشت انگار. کمرباریک بود رون کلفت، سینه ها درشت و بالا. منتهی، امان از اخلاق!

یکبار که بعد از کلی سلام و علیک از کنار دستی هاش عکس گرفتم، این ییهو کبود شد و بنفش شد و پرید بالا و ریخت به هم که چرا !

منم همونجا ضمن عذرخواهی، جلوی روش عکس را دیلیت کردم و ، دیگه ول کردم ماجرا را.

ولی خب، باحال بود در هر حال...