دیروز، همسایه زیری زنگ زد که فلانی، سقف توالت ما چکه می کنه! 

نگو صبح که شسته بودم وعصر که آب گرفته بودم، برکاتش رسیده بود به زیری

دیگه امروز سر راه چندجا ترمز زدم سیمان سفید خریدم و عصری رفتم یک الک ریز خریدم و پودر سنگ هم داشتم، قاطی کردم و خلاصه، یک دوغاب خوشگل دادم کف توالت.

هنوز هم دستم بنده بهش! هی سرامیکها را بسابم که دوغاب فقط لای بند بمونه و روی سرامیک خشک نشه...

تازگی ها چسبهایی هم اختراع شده براش اما، ما به همون شیوه قدیمی کارشو می کنیم.

فردا باید لوله های زیر سینک را باز کنم. یکی از لگنها آب رد نمی کنه. یکسالی می شه نشستمش. آدم محتویات این لوله ها را می بینه تازه می فهمه چرا بدنش داغون می شه! همینها که توی این لوله ها رسوب کرده و گندیده، قبلش و بیشترش تو بدن ما رفته! با ولع و اشتها اونم!

بگذریم. عصر یک خط شعر نوشتم، متن مهاجمی داشت:

هر کجا طعم زندگی گه بود

عشق در مرکز توجه بود!

جالب بود بهرحال.

از عصر که اومدم فاخته مادر پیداش نیست و تمام دونه هایی که گذاشتم هم نیست. نمی دونم این فاخته ها مثل ما ایرانی ها تخم که می ذارند، خودشونو مسوول پوشک بچه و دفتر مدادش و کلاس کنکورش و کیرش و خونه اش و مهریه و فلانش هم هستند، یا مثل خارجی ها یک حالی می کنند تخم نطفه دار درست می کنند بعد هم ما به ازای حالی که برده می شینه جوجه را درست می کنه یکی دو روز هم تر و خشکش می کنه و بعد می ره دنبال عشق و حال، جوجه خودش می دونه!

انگاری خارجکی رفتار کرده فاخته ما. حالا صبح باید ببینم برگشته به لونه یا نه.

خسته ام. برم کم کم سمت تخت. شبتون خرم