یک حاجی داشتیم امسال، امروز برگشته بود و چند دقیقه، رفتیم دیدنش من آشنای با مراسم حج نیستم، نمی دونم چی به چیه. یکی از اعمالی که توصیف می کرد اما، حس جالبی داشت.
می گفت یک دم غروب می برند صحرای فلان، یک زیلو فقط داری و باید تا نماز صبح اونجا باشی...
حالا همه لباس سفید احرام، انگار مرده هایی که با کفن از خاک بر اومده باشند،
یک صحرای بی انتها
یک شب دراز!
چه باید کرد؟
چادر نیست. خونه نیست. سقف نیست. هر طرف یک لباس سفید حیران بی چیز!
وحشت می کنه آدمیزاد !
شما باشید چه می کنید اون غروب را تا دم صبح؟
می شه خوابید، عین خری که رفته سفر !
می شه تمامشو نماز خوند، عین عابدین بی هنر
می شه تقسیم کرد، عین تاجرین حسابگر !
می شه چل شد !
می شه تا صبح، از وحشت روز قیامت،
لرزید به خود!
می شه یکشب، فقط مرد تا صبح!
...
صبح از نو کلاه برداری...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 14:0 توسط آرش
|