دیگه تاریک روشن پاشدم زدم از خونه بیرون. تمام طول تابستون از جلوی صفه رد شدم و یکبار هم نرفتم بالا راه برم. امروز، حسّش بود...
پاشدم رفتم جلوی صفه و یک مسافتی را قدم زدم تا بالا. بعد هم سرازیر. جای تاسف بود از اینکه مردمی اینقدر گوساله روز قبل تو این پارک بوده اند. خورده بودند و ریده بودند! انواع بطری از سر و کول درخت و ساختمان بالا می رفتم و یک لشکری داشتند تمیز می کردند.
میمیریم اگه آشغال نیریزم؟!
مستحق پراید چهل میلیونی هستیم. باور کنید.
تو برگشت، یک خانومه خیلی به چشمم آشنا اومد. سربالایی را تندتند داشت بالا می رفت و یک چیزی می خورد! زن همسایه بود! سلامش کردم. تا اومد لقمه اش را قورت بده طول کشید ولی بهرحال خفه نشد. جواب داد و گذشتیم از کنار هم...
خانوم جوونی است. آموزشگاه رانندگی کار می کنه و دو تا عروس داره! خوبه، سرزنده است. به شدّت نمازی. آدمهای محترمی اند...
سر راه آش خریدم. بعد هم اومدم شرکت، تا الان که خدمت شمام...