دو دقیقه نشستم تو دفتر ساختمان،

پیرمرده اومد نشست اونم. همون شمالیه که زنش فوت کرد

می گه سی و هشت سال و شش ماه با هم بودیم، یکبار به من توهین نکرد!

فکر می کنید چیز ساده و مبرهنی را داره می گه احیانا اما نه!

بارها پیش اومده که در همون ابتدای روابط از بی شعوری طرف بهت زده شده ام و بهش تذکر  حتی داده ام که فلانی، ببند! این مدلی با کسی حرف بزن که مطمئنی دیگه نمی خوای ببینی اش!

ولی باز، تکرار شده ماجرا

و باز

وباز

اونقدر که وادار شده ام بذارمش کنار!

 

خیلی حرف است این که پیرمرد اومده می گه سی و هشت سال و اند ماه، یکبار به من توهین نکرد!

به این می گن نسل قدیم زن! آخرین نمودهای شعور. فهم...

تا نشسته بود نوه پسری اش زنگ زد. چه لهجه شیرینی داشت! بهش گفت شام نخور ما خیلی وقته ماکارونی نخورده ایم شما هم نخوردی درست کنیم با هم بخوریم...

من می تونستم یک فروند، فرزند خوش لهجه شمالی داشته باشم!

حیف شد!