یک گاهی به تربچه، همکارم، می گم فلانی، تو برای من مثل یک کتاب باز می مونی! هنوز نگفته، می دونم تهش چی می خوای بگی و چی می شه

و یکبار، حتی بهش گفتم فلانی! کتاب باز یک صفحه ای!!!

حالا، از اونجا که دست بالای دست بسیار است، یک گاهی یک چیزهایی می شه ادم حس می کنه که بعضی دیگه ها حتی دیالوگهاشو هم بهتر از خودش بلند!

اینو بخونید:

"...تصور قیافه ت اون لحظه خیلی جالبه...مردم ویو خونه شون سمت دریا و جنگل و باغ سفارته و بارون رو تماشا میکنن ما ریزش فضله..."

خدایی حالا اینو هیچوقت نگفتم و از ذهنمم نگذشت ولی این که می گفت، انگار می شنیدم که خودم دارم می گم!

فقط من مونده ام این بعضی ها، چطور از این شناخت دقیقشون، به نفع خودشون هیچ بهره نمی برند...