فضله!
بعد می بینی یک روز تمااااااااااام، در اختیارته!
درسته به سمت ظهر که می رسه کم کم آدم قاطی می کنه که حالا گشنمه چه کنم اما، واااااقعا صبح، این موقع هاشو من دوست دارم!
دیشب برگشتم خونه خودم. فکر نمی کردم بهش بخورم اما خورد! و چقدر جاده وحشتناک است تو شب.
همیشه، رابطه مستقیمی بوده بینم سطح شعور راننده با مدل و قیمت ماشینش. همیشه! باور کنید همیشه! اگه بدونید پرایدی های شماره پلاک 43 چه می کردند احمقها!
و بجز پراید، چه اشکالی تو ساختار سمند، یا مالکین محترم سمند هست که تمام وقت نوربالا رانندگی می کنند! با اون چراغهای به هم نزدیکشون که انگار قلوچ از مادر زاده شده اند!
رانندگی شب را اصلا دوست ندارم
و همینطور ماشینهای شاسی بلند را
دلم یک ماشین می خواد پهن باشه و کم ارتفاع! یک چیزی تو مایه های مار که در ارتفاع پست، یوااااااش یوااااااااااااااش می خرامه و می ره پیش، در عین حال که پتانسیل حرکات یهویی و جهش و کنده شدن را هم به غایت داره...
دیشب که اومدم، فاخته ها رفته بودند. در واقع یکی جوجه ها از لانه سقوط آزاد کرده بود به فضله های خودش! مرده بود و در حال تجزیه. بقیه هم نبودند. همون شبی، جسد ملعون جوجهه را سوار جارو کردم و پرررررررررررررررت کردم سمت باغچه. به باغچه نرسید. در واقع بر خلاف وزنش، وقتی معلق شد هوا افتاد لای پرهاش و ، نرسید به باغچه. تالپی افتاد کف حیاط. فکر می کردم شبی ماشین از روش رد می شه و له می شه و کثیف کاری است اما، گربه ها کارشونو خوب بلدند. احتمالا با خودشون فکر کرده اند از آسمون براشون نذری اومده! خورده بودنش انگار.
بقیه اما بال کشان، در ترددند. جشن زندگانی گرفته اند انگار.
دیشب لانه کثیفشونو هم با همون جارو از طبقه پنج پرررررررررت کردم تو حیاط!
و فضله های نکبتشونو تا شد شستم!
با اینکه روز قبل جارو زد خواهرم، همه جا خاک گرفته باز. امروز باید کلی بشور بساب کنم و از لباسشویی شروع می کنم!
روز خوبی است، انشاالله