با گیجی همیشگی این روزها که ساعت الان رفته جلو یا اومده عقب، از نمی دونم چهار و نیم یا پنج و نیم صبح بیدار بودم امروز.

دیگه تا تمام شبکه های اجتماعی را چک کردم و یکم وول خوردم و الخ، پاشدم نون پنیر و کره مربا ردیف کردم و بساط را جمع کردم اومدم بیرون.

دوش هم نگرفتم! تمیز بودم! من بعد از 24 ساعت چربی ام رو می افته اینه که امروز تا حوالی ظهر کاملا تمیزم! البته تمام لباس زیرها رو عوض کردم که بو نکنه ییهو (یاد بگیرید. تمیز باشید لازم نیست خودتونو تو انواع مالیدنی و پاشیدنی غرق کنید! الو از همه، بو ندید)

خلاصه، پارکینگ مملو از ماشین بود. پیدا بود که دارم زود می رم. آقای ... یک آگهی ترحیم از پدرش گذاشته بود تو تابلو. این سومین فوتی است که امسال دادند. اول مادر زنش، بعد پدر زنش، یا برعکس، الان باباش، سه تا. فامیلشون جوون شد! خدا بهش رو  کرده طفلکی ها برنامه گذاشته بودند باباهه را تر و خشک می کردند هر هفته هم پنج شنبه جمعه مال این بود! الان بلکه راحت بشه یکم! خدا پیری و مریضی را دچار کسی نکنه. مرگ در عنفوان جوانی! توپ!

خلاصه. یادم رفت

آها. رفتم صفه. قدم زدن. دیرهنگام بود یکم! آفتاب پهن شده بود. سپورها به رفت و روب بودند. جاروهایی که امروز دستشون بود شکل جارو باغی بود اما پلاستیکی! فکر کنم چین رحمت الله علیه برامون جارو ساخته! نارنجی!

سر کارم. جاتون تهی...