گرمه،

کولر نمی چسبه

می خوام تنبونمو بکنم، می گم ییهو خب یکی هم از اونور کوچه، منو دید!

پرده ها رو بکشم، خفه می شم

پنجره را هم که اگه ببندم دیگه بدتر

چه کنیم ای وی؟!

انشاالله که کسی دلش نخواد، یا اللللللللللللللللللللللله!

کلا حجاب مرد مشخصه کجاهاست. عیبی نداره که! کدوم خری به دیدن یک مشت موی وزوزکی مثلا هوس می کنه؟! هان؟ 

ببخشید دیگه، روم سیاه

همینه که هست

 

 

دایی مادرم رحمت خدا رفت

شوهر ملوک خانوم! یا به قول فامیلهای شوهر، ملوکی!

معلم بود. هم دوره و هم سن پدر و عموها. از نسل معلمهایی که دلشون می سوخت یکم.

خدا بیامرزتش

پسر خان هم مرد!

این یکی به نسبت بقیه پسرها، سری تو سرها بود. اون زمان باسواد شده بود. کسی بود...

قدیم، مهمونی می رفتیم خونه شون. یادمه مبل داشتند. قهوه ای رنگ. نمی دونم کدوم پسرش هم سن من بود تقریبا. شاید نوید. خیلی یادم نمیاد ازشون...

ملوکی رو یادمه ولی. زنی کوتاه قد، عریض، سفیییییید، خوش سر و زبان و گرم دهان.

طفلک. خدا بیامرزه شوهرش را