شب سخت
به قول هایده، نه غمی به دل نه کسی به بند باغچه ها پر از گل شاه پسند!
نه دندون نه فک نه گردن نه گوش، هیچکدوم درد نداره. خوب خوب است.
شب سختی را گذراندم دیشب. به عمر چهل و اند ساله ام پیش نیومده بود که از درد و بیماری خوابم نبره. اما دیشب نمی برد. هی سعی می کردم با این مرض مزخرف بسازم، به مسخره بگیرمش، باهاش حال کنم، ندیده بگیرمش و تبدیلش کنم به فان منتهی، نامرد زورش خیلی بود. درست بیخ مغغغغغغغغزم درد می کرد! بالشم اندازه نبود، جام سفت بود، نورش کم بود زیاد بود زمین و زمان نمی ساخت با من...
پاشدم رفتم تو اتاق بخوابم، این پیرمرد بدبخت همسایه، دااااااااد و هوار سر زنش، یا مادر زنش، که چراغ را خاموش کن! بخواااااااب!
دم صبح، دوباره داااااااادو بیداد، که حالا که وقت خواب نیست دیگه!
فکر کن! آدم گیر چه شرایطی می افته که اینقدر سخت می گذره بهش زندگی...
دلم آب نبات خواست... برم ببینم پیدا می شه...