خوب بود بعد از خیلی وقت داداشم را تنها و جدای از زنش و بچه هاش دیدم. یکم راجع به دخترش حرف زدیم. درباره برخورد اخوی باهاش. چیزهایی که من اعتراض داشتم بعنوان عمو، اینکه مثلا جلوی من نباید اخوی فلان حرف را به دخترش می زد یا فلان طور صداش می زد و از این دست...
یک تئوری هست که می گه آدمها با یک تعداد انگشت شماری در زنجیره دوستان، می تونند آشنا در بیان با هم. باید سرچ کنم ببینم چی بود و جالبه که درست در اومده یکجا. مثلا فرض کن معلم دختر داداش من جزو دوستای وبلاگی باشه! فکر کن. یعنی طرف دست تو دماغش بکنه من می تونم بفهمم! این خانوم معلم ولی می تونه شهادت بده که چقدر برای اون بچه آزادی عمل قائلم. منتهی، این دلیل نمی شه که جلوی هم که هستیم مثلا راجع به پستون معلمشون حرف بزنیم. می دونید؟ یک حریمهایی باید حفظ بشه و اون گفتگوی من و اخوی سر همینها بود که شما تو خونه خودتون بهرحال بحث تربیت یک بچه را به عهده دارید و ممکنه از انواع طرق رایج تااااااا فحش یا کتک را هم تست کنید اما، اینها را من نباید بفهمم! حریم داره هر چیزی...
خودم اگه یک دختر داشتم، به شرطیکه از این بغ بغو ها نبود که مدااااااااااااااام غمباد کرده باشه، می پرستیدمش! جدی می گم اینو!
بگذریم
رفتیم دکّون یک نجار تو آبادی و سفارش پایه ها میز عسلی دادم. بدقول است وحالا تا اون اصفهانیه بیاد شیشه ها رو بتراشه، اینم بالاخره چوبشو خواهد تراشید، انشاالله!
دیگه همین. یکم خسته ام. نمی دونم چرا. پیری بر من مستولی گشته انگار...