رفتم سر قبر دایی مامانم...

لشکری سبیل به سبیل، بالا سرش...

زن و دخترها رو نگاه نکردم منتهی، چقدر رسم بدی داریم که زن طرف باید بیاد یک لنگه پا بایسته بالا سر قبر. که چی؟ کاش عوض می شد آداب و رسوم تدفین و تشییع ما...

 دقت می کردم به مردم. به کرّات ساعتهاشونو چک می کردند. اینها که به نوعی میزبان بودند را می گم. به طرز مشهودی انگار تایم می گیرند که بتونند مثلا پیش خودشون بگن یک ساعت بالا سر قبر زنمون، شوهرمون، چه می دونم پسرمون بودیم. خب نیاید! چرا ما برای بقیه ملت زندگی می کنیم؟ یارو معلم بود طفلک، پسرش نکبت معتاد شد و اونقدر کشید تا مرد! جوان و برنا، مرد! من باشم تف هم به قبر این پسر نمی اندازم چه برسه که هر هفته بیام غمباد بگیرم بالا سرش!

این همین منی ام که تو دوتا پست قبل نوشتم بچه را با چه شرایطی می پرستیدم ولی باور کنید، به قبر این بچه تف هم نباید کرد! نمک به حروم قرمساق!