نمی خوام بگم سرم درد می کنه.

نه درد نمی کنه. اما یک جورایی هم، انگار منگ باشم... 

یادم افتاده به مهسا جیزقولک. از قدیمی های وب من بود اون زمان مالزی یا اندونزی درس می خوند. این طفلک می شد که دو سه شب متوالی نمی خوابید. نمی تونست. نمی برد! بعد من فکر می کردم اووووووه چقدر وقت داره این دوبرابر ما زندگی می کنه! خب اگه هم مشکلی براش پیش نمی اومد مثل سر درد و نمی دونم گیجی و کسلی و الخ، همینم بود. 

نبود؟

من دیشب می خواستم بلند بشم فیلم نگاه کنم. بعد دیدم بابا برق را خاموش کرده ام، حالا باز روشن کنم نگران می شن که این چشه و مریضه و الخ. دیگه اینقدر دنده عوض کردم که پوستم کند.

تمام وقتش، یکی رفقا دم نظرم بود. بین اینهمه یکی هی می اومد دم نظرم که بهش پیامک بدم، بعد هی می گفتم بیخیال. نمی دادم، شاید بیش از یک شبانه روز بود که با خودم مقابله می کردم. نمی دونم چرا. معمولا خودمو سانسور نمی کنم اما، این آدم را سالهاست می خواسته ام ببینم و نشده، بدقلقی کرده، قسمت نبوده، یک جورایی، جور نمی شده ... مثلا همین دسترسی بهش، نکبت برداشته تلگرام و بقیه دسترسی هاشو بسته، پیامکی شده! خب کونی، کجات خنک می شه که من کلمه ای هشت تومن بکنم تو جیب مخابرات لعنه الله علیه؟! آدم باش. یا یکی دیگه از چیزهایی که دلم مالش می ره و سعی می کنم نرم سمتش اینه که یک زمانی گفته من ناخن بلند میذارم. لابد اندازه بقیه است منتهی، من از تصور ناخن دراز یک جوری تو مغزم صدای کشیدن فلز رو شیشه میاد، که اصلا هر بار هم یادم می افته بهش باید ذهنمو گول بزنم که این بابا اصلا ناخن نداشت! 

مرض است دیگه. ما هم که سالم نیستیم.

صبح خواب می دیدم آدرس وبلاگمو داده ام به یکی همکارها. اینقدر حرص می خوردم که نگو! یعنی اون از شب خواب، اون از خود خواب!