ولادت پرنده ای گمنام
خخخخخخخ
پرنده، ولادتت مبارک!
آخرش به این بابات سفارش نکردی ما رو سوار کشتی اش کنه، هااااااا ! نامرد!
عرض کنم حضورتون که دیشب ساعت ده خوابیدم! توپ!!! از بس طی روز نگاه مانیتور می کنم دیگه شب عقم میگیره ازش! یکساعتی با همسایه ها نشستیم غیبت همدیگه را کردیم و همون جا بود که یک لحظه در ساختمان شکست! فکر کن! از بس از این بی صاحاب می رن و میان، یک لحظه لولاش شکست و یک صدای بدی داد! دیگه قفلش کردم و یک لنگه دیگه باز کردم و حالا این لنگه جدید آرام بند نداشت، اندازه دروازه کاروانسرا باز می موند! دیگه شبی تيوپ از جارو باغی باز کردم بستم بهش که کار آرام بند را بکنه. حالا تا امروز عصری برم جوشکار ببرم براش.
خلاصه نه شامی خوردیم و نه ظرفی شستیم و نه حتی سیما قیاسی نکبت را نگاه کردیم، خسبیدیم تا چهار و اندی صبح! دیگه صبح دوش مصفّایی گرفتم، به یاد دوستان (!!) بعدشم صبحانه نون پنیر و بادوم با قیماق و مربای توت فرنگی زدم، یک آب انجیر واسه ظهر که برمی گردم گذاشتم، آشپزخونه را مرتب کردم و یک دو تا سینک ظرف نشسته را شستم و بعد دیدم هی وای! خونه زنده شد! یعنی تو خونه من شما آشپزخونه را اگه مرتب کنی،کل خونه مرتبه دیگه.
خلاصه، شیک کردیم و اومدیم بیایم سر کار. سطلهای زباله همچنان پر بود. شهرداری دیشب نیومده بود خالی کنه. اینم کسخل شده است.
بعد از شاید هفت سال، امروز به دختر همسایه سلام کردم و ازش پرسیدم اصفهان می ره، گفت خیلی ممنون، و رفت!
خب کون لقت!
حدود هفت سال می شه که من از این راه میام اونم همون ساعتها از اونطرف می ره. بعد تاریکی برمی گرده. من واقعا همچین آدمی رو تحسین می کنم. این از من مردتر است چون من چهار عصر حتما خوابم تو خونه! بهرحال ولی نیومد. مهم هم نیست زیاد. حسی بهش نیست. امروز قطعا دیرش شده بود چون همیشه اقلا بیست دقیقه زودتر دیده ام که می ره. کون لقش. نمی کردمش که تو ماشین که! فوقش این بود آشنا می شدیم شاید یک زمانی یکجا کار ما گیرمی کرد، کمکمون می کرد. ما هم تک سرنشین نمی رفتیم، اتوبوس هم یک نفر خلوت تر می رفت. نه؟
خیلی رژ می زنه. خوشم نمیاد از آرایشی که بچکه!
سر راه صفه هم رفتم. قدم زدنی. جاتون تهی. چه زندگی ای می کنید بعضی شما. تاااااااازه الان با دوستاتون کوله پشتی به پشت داشتید می رفتید بالا. مطمئنم اون کوله ها پر از خوراکی است!
طبعا دیر رسیدم سر کار و الان با اجازتون، بای بای