صبح رفته بودم صفه بازم
هنوز سربالایی را شروع نکرده، پیام اومد رو تلگرامم. چک کردم، یکی همسایه ها بود، یک قبضی را پیدا کرده بود و فرستاده بود. براش نوشتم روز خوبی است
گفت اینجا یازده و نیم شب است دیگه.
رفته کانادا.
بهش گفتم اومده ام صفه. گفت کله پاچه هم بزن که عیش کامل بشه.
یک عکس براش از کوه فرستادم،
طفلک
گفت دلم تنگ شد!
یکی دو ماه است رفته،
دلش، برای ضخامتی بی آب و علف به نتراشیدگی کوه صفه،
تنگ شده است!!!
پشیمون شدم. نوشتم دلت را هم ببر رفیق وگرنه اذیت می شی زیاد...
عکس را هم برداشتم...
چه می کنیم ما با خودمون
واقعا نمی شد رونق و آبادانی زمان شاه را می داشتیم که بقیه تلاش کنند بیان کشور ما، نه که ما آواره سرزمینهای نامهربان بشیم؟
می شد، اگه شعور و بلوغ سیاسی بیشتری داشتیم!
نشد،
چون نداشتیم!
مگه نه شمیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 8:58 توسط آرش
|