خواب موندم.
دیروز بعد از اینکه ساعت کاری ام تمام شد، رفتم جی شیر، نزدیکیهای پل شهرستان. دو تا شیشه میز عسلی سفارش داد بودم، 40*50 سانت ضخامت یک سانت. سنگین بودند نسبتا ! شد شصت هزار تومن دوتاش با ابزار دورش. سر راه برگشت فکر کردم برم سیتی سنتر. قصد اولیه خرید بسته های پیچ مهره هایی بود که فکر کردم ارزونتر از دکّونهای ابزار فروشی باید باشه منتهی، وقتی رفتم راه افتادم به نگاه کردن ویترین مغازه ها و بیشتر کفش و چرم. یک فروشگاه چرم بزرگ، با بوی چرمش منو جذب کرد موقع برگشت. چرم درسا. یک کیف دستی خیلی قشنگ دیدم راستش خیلی دلم خواست بخرم واسه یکی دوستان. منتهی روم سیاه وقتی قیمتش رادیدم که حدود 800 تومن بود، دیدم وسع مالی اش را ندارم و تازه بعد فهمیدم که مردونه بوده اصلا! گذشته از قیمتهاش، چیزی که لازمم بود را نداشت. پیدا نکردم...
یکم که راه رفتم تصمیم گرفتم برم ناهار بخرم. همیشه که نباید برای بقیه مادر بود برای خودمون زن بابا! رفتم طبقه دوم، مجموعه رستورانها. خیلی هاش بسته بودند نسبت به قبل. چندتایی که بود اغلب فست فود. بهرحال یک کبابی پیدا کردم و دیگه در جریان ماوقع هستید شما. جاتون تهی. آدمیزاد است دیگه بذار یک سیخ کباب از پولم خودم بخورم، بعدها تو مراسم فاتحه ام یک سیخ بذار کمتر بدن! والله.
یک عالمه نشستم. جای خوبی بود. مثبت بود. کسی کارم نداشت. خوردنی بود. کار بود. یک لحظه دیدم صدای اذان میاد! نگو خیلی وقت نشسته بودم.
دیگه جمع کردم و به سمت خروجی، یکی دو تا فروشگاه دیگه هم سر زدم. یکی اش میز و صندلی می فروخت. کاش جا داشتم یک میز و چهارتا چهارپایه واسه آشپزخونه ام می خریدم! قشنگ بود کارش. دو و نیم میلیون تومن.
تو لوازم آشپزخونه ای، فقط یک کارد نان خریدم. مسخره بود همونطور مثل قبل کج و کوله نون باهاش بریدم! فکر کنم بجای اره بشه استفاده اش کرد!!!
خیلی خسته شده بودم ولی. موقع برگشت چشمام باز نمی شد از خستگی. حالا فکر کن فقطم نشسته بودم و خورده بودم...