دیگه حرفی که ندااااااااارم،

دل به خلوت تو بستم

دل،

به خلوت تو بستم!

 

چطوریایید؟

امشب اندازه دیشب حال نمی کنم با مکان! هنوز آثار انرژی مثبت توش هست. دارم فکر میکنم شاید بخاطر همین دو تا میز عسلی فسقلی هست که یک جاهایی را پر کرده اند و مانع می شن که  عین سیاهچاله، انرژی محیط را به خودش بکشه. 

نمی دونم.

شاید.

شاید.

تعریف کنید. شماها چه می کنید. چه خبر؟

 سرکار آری خانوم، آدرس وبلاگتون اشتباه است

جناب فردوس، لطفا یک وب بسازید آدرس بدید. بعضی توضیحات را نمی شه پشت مناره داد. 

سرکار خانوم برگه خانوم، وب نساختید هنوز؟ شماره اون نوکیا 6600 را هم که ندادی بابا! 

دیگه کی؟ دیگه چی؟

اون پایان نامه کذا را انجام دادما!

در واقع ده صفحه که لبّ مطلب بود را تمام کردم. حالا دیگه یکمشت خزعبلات باید ببندم به نافش.

کف دستم می خاره. خارشی به غایت دلپذیر! باور کنید! پریشب ها که پیچ های میز را می بستم حس کردم ته پیچگوشتی داره تاول درست می کنه.  احتیاط کردم و تاول نزد منتهی، یک بخشی ازپوستش مرد و الان می خاره! به فهیمه می گم خارش دلچسبی است. می گه می خوای برات بخارونم؟ می گم ببین، اگه جایی که می خاره را آدم بخارونه، قطعا حال می کنه اما اگه جایی که نمی خاره را بخارونی، قطعا زخم می شه!

منظورم به کونم بود نامرد! چهل و اندی سااااااااااااال سالم بردیم و آوردیم، حالا این می خواد،

لاالله الا الله...

یکم کار مفید کنیم. فعلا.