چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه میگیره

تو رو می خواد تو رو می خواد تو رو میخواد

مرضیه

 

چه خبر؟ شب جمعه خوبی داشتید؟ دردی چیزی که نبود الحمدلله؟ شب تو خونه خفتید یا خدای نکرده همراه بیمار بودید؟ 

دیشب یکم شعر خوندم. نمی دونم طبع من زمخت و ضخیم شده یا تغییر مثبتی رخ داده که شعر، نمی چسبه به من!

فی الواقع، بهتره بگم وزن و قافیه نمی چسبه بهم. مضمون ، داستان، و البته هر دوی اینها در قالبی روان و شعر گونه، ولو شعر با دست انداز، این چیزی است که به ذائقه ام خوش است.

شعرای آبادی یک عالمه که در مدح ائمه و ماجراهای عاشورا سروده اند. چیزی که اصلا داستانش و این سیمای روایتش برای من هنوز اونقدر مقبول نیست که مهارت شاعر در بیان احساسی اش بتونه مزید بر خوبی هاش بشه. اینکه امام حسین شب عاشورا جلسه می ذاره با سران سپاه مقابل، این چیزی است که تازه یکسال پیش فهمیدم. بعد همین متن و محتوای جلسه را شیخ حسن یک جور بیان می کنه حضرت آقا مخالفش، اینها نشون میده که نه! باید یک عقلی یک علمی یک زیدی هم بیاد وسط و ببینه واقعیت ماجرا چی بوده وگرنه هرکی به هر مسیری که هست بدش نمیاد سوار آدم بشه و از رو گرده خر، نچ نچ کنه و آدمو راه ببره. نمونه اش همین دو بزرگوار مدّ ظلّهما العالی!

والله! چیکار دارم که بمیرند یا بمونند. تاریخ طومار همه را در هم پیچیده ما و اینها که هیچ! رفته بودیم یک پروژه ای در دهات اطراف دهدشت. یک جایی به اسم شرابگرو. پیرمردی بود، اشاره می کرد به یک رشته کوه! می گفت پایه های حکومت ممد رضا از این کوه استوارتر بود، اما حالا کو ؟!

چه باید کرد؟ کاسه چه کنم دستمان است هنوز.  چه باید کرد؟!