آدم، تا یک زمانی حرص می خوره برای بقیه

چرا درس نمی خونه، چرا سیگار می کشه، چرا حواسش نیست، چرا فلان است، چرا بهمان است...

درست تا زمانی که اون شخص، سرنوشتش، پولش، سلامتش، یک چیزی اش مهم است، باهاش درگیرید! حرص می خورید، حساسید، نظر دارید، امر و نهی می کنید و ...

می دونید،

یک زمانی می رسه به هر دلیل، دست از طرف می شورید

ولش می کنید

با خودتون می گید زندگی خودشه، حق داره هرطور دلش می خواد ادامه بده، زندگی کنه، تجربه کنه، زیان کنه و یاد بگیره، 

ولش می کنید تا چرخ را از نو اختراع کنه

تا از صفر شروع کنه

تا سرش به سنگ بخوره و دردش بگیره

این موقع، دیگه نمی  جنگید،

دیگه نظر ندارید، 

امر و نهی نمی کنید

ناراحت نمی شید حتی،

یعد، مکالماتتون کوتاه می شه

تشکری می شه

آرزوی موفقیت و بهروزی می شه

لبخند می شه، استیکرهای پوک و بی ارزش که نشون می ده طرف حتی ارزش نداشته دو کلمه براش بنویسید!

زارتی، یک گردالی زرد رنگ براش می ذارید و از سر خودتون بازش می کنید

اونم می فهمه

و این، دردناکترین تنبیهی است که ممکنه!

 

یک نوشته یک رفیقی اینو یادم آورد. حسم با ایشون این نیست. واقعا منظورم بود که باریک الله بهش منتهی، تعجب کرده. یادم اومد که یک گاهی باریک اللهی که من می گم، معنی و مفهومش اینه که ببین، حوصله ات را ندارم، هر گهی می خوای برو بخور، ربطی نداره به من!

این ،فقط یادم اومد...

و من، چه بی رحم موجودی ام!!

سرد!

وحشتناک!!

...