یک چیزی دیروز دیدم ، خییییییییییلی حال کردم. من همیشه از اینکه خدا در آفرینش مخلوقات حداقل فقیر و غنی بازی در نمی کنه ازش سپاسگزار بوده ام. این نونوایی که می رم ته یک کوچه بن بست طویلی هست تو یک دهی کنار محل سکونت ما. واقعا جای داغونی است. بعد دیروز یک مامانی که قبل از من رفته بود نون بخره، با دختربچه سه چهارساله اش، داشت برمیگشت. دختره، دوتاچشم گرد سیاه مدل افاغنه عزیز داشت و پوستی به غایت صاف. نگاه نافذ و اندام لاغر و لباس کاملا عادی دختربچه ها منتهی، یک لیف حمام را، عینهو کیف خانومها، دستش گرفته بود و پیدا بود اساسی باهاش ارتباط برقرار کرده است. یک گاهی دستش بود یک گاهی سعی می کرد بندازه رو شونه اش! دقیقا یک لیف ماهی شکل نسبتا، با رنگ قرمز و حاشیه سفید ...
چققققققدر من ذوق کردم از اینهمه ابتکار و صفا...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۷ ساعت 7:46 توسط آرش
|