بحث این بود که بعضی ها چقدر نامردند تو صورت آدم خوب می گن وقتی رفت آسفالتش می کنند.

نظر این بود که من اینجورکی نیستم. یعنی تو ذهنشون خیلی گشتند تا مصداق پیدا کنند. دم دستشون نبود

یادم افتاد به استاد فوق لیسانسم. یکی از محسنات این بزرگوار این بود که کسی که از در اتاقش بیرون می رفت، دییییییییییگه حرفی نمی زد ازش! 

هیچ حرفی!

مطلقا

شما هم حرف می زدی فقط بهت گوش می داد. ولی ادامه حرف را حتی در حد یک اوهوم، نمی گرفت!

آیا چی می شد که مثلا یک جمله می گفت اگه آقای فلانی را دیدید بهش بگید یک سر به من بزنه.

تمام

و همیشه دلم می خواست تو این زمینه، مثل ایشون باشم.

فکر کنم شده ام. با یک تفاوت!

این که، من رو در رو، طرفمو آسفالت می کنم! 

پشت سر اما، نه.

درست چشم تو چشم، بی رحم، با سنگدلی بسیار!