هنوز چهار نشده بود، تاااااااازه خانون نونواهه از خونه اش در اومد رفت تو دکّونش!
دیگه همون اطراف ایستادم، خلوت، خنک،
یک پسربچه، از خیل خیلی بچه ای که دم غروب اونجا می دیدم، داشت با گوشی صحبت می کرد
می گفت، این شماره من نیست، شماره خواهرمه. به من شماره نمی فروشند هنوز هجده سالم نشده
بعد توضیح می داد که اون شماره دانش آموزی است که من دارم! (نمی دونم چیه)
ادامه بحث جالب تر بود. به طرف می گفت تو الان نزدیک شصت دقیقه هست داری با من صحبت می کنی،
در همین حین نگاه گوشی کرد و دقیقا ،عدد پنجاه و اندی دقیقه را در اثبات حرفش به طرف گفت
ادامه داد من فردا امتحان دارم! ... خوب تو هم برو درستو بخون ... !!!!
یا قرعان مجید!
گرفتید؟
کم کم بوی نون و صدای نون زدن به تنور گازی می اومد. شمردم ده تا که شد رفتم سمت مغازه طرف، هنوز بسته بود. در زدم، گفت تازه شروع کردم، ده دقیقه دیگه. نگو صدا وبو از خونه رو به رویی بود!
بهرحال با شکم گشنه سرپا ایستادم منتظر، تو گوشی موبایل
نهایتا پنج تا نون خریدم و اومدم...
یک کپسول گاز فندک هم خریدم به 5 هزار. همونی که 2 هزار تومن می گفت قبلا، امروز به 5 خریدم! اومدم سرشو گذاشتم به کون فندکم، فسسسسسسسسی کرد، دسته فندک خنک شد، بوی گاز پیچید...
و تمام!
هرچی فندک زدم، چیزی روشن نمی شد!
یک دل سیر ناهار و، یکم مقاله، یکم بفرمایید شام، یکم اخبار انگلیسی، باز الان رفتم بیرون...
یک فندک خریدم. نه هزار تومن. طول شعله اش کم است اما! با یک کپسول گازهمراهش...
نارنگی و هویج هم خریدم. اولی کیلویی شش هزار و دومی 3800 تومن. سرجمع شد 6919 تومان، یک پسر نوجوان کارت کشید، زارپ، 7000 !
برگشتم بهش که چرا اضافه کشید؟ هول کرد، معذرت خواست، سعی می کرد یک اضافه پولمو تو دخل پیدا کنه و پس بده، اومدم بیرون
یک پیرمرده، از فک و فامیل همین کاسبها، با یک هویج، بدّو بدّو دنبالم افتاد!
بهش گفتم نمی خوام، باید درست می کشید
پشت کردم و اومدم
صدای شکستن هویجی را شنیدم...
و خود اون آدم، صداش تو همهمه ماشینها گم شد انگار ...
لابد اون نصفه هویجها را پرت کرده تو سطل!
...
گفتم که! سنگدل و بی شعور و رک و بی تعارف!
درس می شه براش.