پایه های اصلی میز بزرگمو از نجار گرفتم. 50 هزار تومن! عااااااالی اند این چوبها! از قدیم عاشق چوب بودم من...

حتما گفته ام براتون،من صبح به صبح ظرف می شورم! 

نمی دونم چرا! حس خوبی بهم می ده. ولی عصر و شب اگه بکشن منو، دلم نمی خواد ظرف بشورم!

بعد خب طبق معمول صبح وقت کم است و اعمال بسیار! صبحانه و دوش و جمع کردن وسایل و یک کوله بار خوراکی برای طی روز و الخ. حالا ظرف شستن می شه قوز بالای قوز

واسه صرفه جویی در وقت، موقع صبحانه خوردن سر اپن، بقیه کارها را هم می کنم از جمله لباس پوشیدن و جمع کردن. بعد می بینی یک آقای محترم شسته رفته با لباس کارش می خواد بایسته ظرف بشوره! خب، نکنه ییهو یک چیزی بپاشه به لباسم؟ کثیف نشه ،خیس نشه، الخ دولخ هزار تا دلواپسی منتهی، 

از وقتی که یک پیش بند خعععععععلی رمانتیک و باحال هدیه گرفته ام، مشکل سر صبحم حل شده! 

قششششنگ پیش بند می بندم و می ایستم به ظرف شستن! آی حال می ده!

یادتم رفییییییییق! مرسی از پیش بندت!

و از شما رفیق دیگه با اون لیوانهای بشکه ای آبجو خوری! دمت گرم! 

و شما رفیق دیگه که با جاقاشقی چوبی ات! دمت داغ!

و شما یکی با آنوخت! گاهی دو پر می اندازم رو چای! هنوز یک  عالمه دارم ازش! با اون تابلوی گردسفالی ات

نمی دونم اسمش سپاسگزاری است یا زندگی در گذشته اما، مگه فلسفه کادو چیزی  جز یادآوری مدام و مدام و مدام گذشته است؟! 

یک گاهی که تو تراس می ایستم  رفت و آمد پستچی را می بینم. دلم خییییییییلی می خواد که یک بسته بیاره برام! نمی دونم! حسّ خوبی می ده به آدم! همیشه آدرس شرکت را می دم چون تو ساعت کار اداره پست من تو شرکتم. بعد رفقا هم قشششششنگ به خطّ خوش، اسم و فامیل و شماره موبایل و زندگیشونو رو جعبه می نویسند! میاد نگهبانی، شاخک هرچی نگهبان و راننده و بین راهی است تیز می شه که هی وای یعنی این کیه؟ چه نسبتی داره؟ چی توشه؟

لامصّب ها، شاید لازم نباشه اسم کوچیکتونو روش بنویسید چون من که به کسی توضیح نمی دم، بعد می مونه بیخ گلوشون که پس اینهمه گلپری و نازگل و مه لقا و خاتون جان، کجان! پی چرا این پسره هنوز عذب است! چطوریه که یک کادو از مشهد می رسه یکی از شیراز! بالاخره بانو کجاست!

خخخخخخ

بیخیال

خیلی خوابم میاد. اومدم آبادی. یکضرب از سر کار. ناهار ساعت چهار. بارندگی بود و برف پاک کن مساله دار. خسته ام کرد ...