در تنهایی،
روی کتری قوری،
مملو از چای شمال...
و شمال،
که چه خوش خاطره می خواست شدن با بر یار!
شعر نو گفتنم سخته ها! بیخودی مسخره شون می کنیم! ولی یک جمله اش خعلی حرفه ای در اومد! روی کتری قوری! به به! اینجا باید همه حضّار انجمن شعر حس انزال دست بده بهشون، در یک آن!
روی کتری، قوری!
بیخیال
عصری پا شدم با یک سطل آب و کارواش، ماشینمو گربه شور کردم. بعدم با یک سبد پر از خریدهای دیروز تا حالا، از سیب درختی و روغن آفتابگردان و حلواارده و گوشت برّه و آش رشته و ماست محلی، عازم شدم به این دیار
نگاه مامانم چقدر عجیب بود باهام. گفتم یا قران. یا قراره من بمیرم یا مامان! چشه. یک دنیا حرفهای گنگ. نگاههایی که از هم دزدیده می شن. و فقط گاهی تلاقی دو نگاه.
خدا خیرش بده. امیدوارم سلامت باشه همیشه.
عرض کنم که بهرشکل زدیم به راه و اومدیم. سفر خوبی بود. جاده اذیت نکرد زیاد. کسی عین کسخلها رانندگی نکرد جز تا همین حوالی بهارستان.
می دونید، حس می کنم پیر شده ام! به آدمهای کم توان و ناتوان حسّ شفقت و ترحم دارم. یک زمانی عین هیتلر فکر می کردم باید بعضی هانباشن اما الان، دلم می سوزه، نه که از بالا نگاهشون کنم نه، برخورد که می کنم بیش از زشتی ظاهر ماجرا این نکته برام پر رنگ می شه که بذارم اون مقدّم باشه. اولویت با اون باشه. زندگی کنه! راه بره، نمی دونم، انگار شور زندگی تو خیلی از اینها خیلی از من سالم بیشتره. یک گاهی باید آدم عقب بگیره و تلاش اینها رو نگاه کنه. شده؟ دیدید؟ کسی که راه رفتنش مشکل داره را یکم از دور نگاه کنید، صد برابر شما انرژی می ذاره منتهی، مصمم است! راه می ره! حرکت می کنه! چیزی که تو چشماشه درد و ترس و ضعفش نیست! اصلا حواسش نیست که متفاوت از بقیه داره می کشه و جلو می ره. به چیزی دیگه فکر می کنه. کاری بزرگتر، هدفی دیگه تو ذهنشه. نگاه کنید گاهی! مرگ نداره
حس می کنم شاید پیر شده ام که تو رانندگی، عین خرررررررررررر نمی رونم! اجازه می دم بقیه هم سبقت بگیرند، بوق کش نمی کنم، نمی دونم، عین آدم سعی می کنم ایمن برم و محيط رانندگی بقیه را مختل نکنم...
آدم شده ام؟!
امروز یک دبه بزرگ آش رشته داد مامان. دیگه لازم نبود برم آش بخرم. منتهی، شیرینی، جزو واجبات است به نظرم!! سر خر را کج کردم به حسین آباد و شیرینی فروشی همیشگی، گفتم بهش پنج تا دونه رولت بذار، پنج تا پای سیب. سرشو که از تو یخچال بیرون آورد، رولتها درست بود، تا خرتناق جعبه اما پای سیب گذاشته بود!! خوش مشربی می کرد. نگفتم خالی کنه. هشت هزار و دویست و پنجاه تومن کارت کشید. تو ماشین یکی اش را خوردم. خوشمزه بود. خدایا سپاس!
شکر خدا که خونه هم سر جاشه و مشکلی نیست. یک احضاریه از دادگاه اومده واسه یکی همسایه ها که یک ماه پیش فوت کرد بنده خدا! گذاشتم لای در واحدش. دوش گرفتم و الان چای گذاشتم و
خدایا سپاس!
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی!
خدایا شکرت.
بفرمایید چای شمال...