خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم. در حد سال.
برداشت و شناخت و تعجب و طلبکاری که چه عجب یادت به من افتاد! می گم نگاه کن تو رو خدا! راست می گن بهترین دفاع حمله هستش ها. اینم از این بابا!
بهش می گم راست و حسینی، بگو ببینم کاری کردی یا نه؟
می گه از اون لحاظ؟
می گم آره.
می گه نه والله. همه چیز دست نخورده است!
بهش گفتم عی! یعنی ها دیگه من هرکیو که می شناختم یا جلو شو زده بود یا عقب رو، این بابا هنوز که هنوزه می گه نزدم!
بهش گفتم حال ذوق نکن. شاید خودت نزده باشی ولی دیگه قطعاً کپک زده است!
والله! کپک که نمی ایسته ازت اجازه بگیره که!
می ایسته؟!
عصری یک سر هم رفتم نون خریدم. اینبار بر خلاف بار قبلی پسر خانومه هم بود و کمکش می کرد. همشهریمونه و دفعه قبلی بهش آشنایی دادم. منتهی اینبار دیدم این پسره نوبلوغ ییهو غیرتی می شه، دیگه هیچی نگفتم و نپرسیدم. نونمو گرفتم و اومدم...
بازم به غیرت بعضی ها. شوهرش مستخدم مدرسه هست، خودش دو شیفت مفصّل نون خونگی می پزه می فروشه. دمش گرم. عالی است نوناش...
سراغ قاسمی هم رفتم. هویج و نارنگی و سبزی خوردن خریدم ازش با دوتا دونه خرمالوی رسیده و سرخ! مشخصا کیلویی هزار تومن همه چیز را گرونتر از آبادی می ده و باید از این به بعد مایجتاجمو از آبادی بخرم بیارم با خودم. لزومی نداره حدود بیست درصد اضافه بدم قاسمی بخوره ضمن اینکه، من عوارض ماشینمو هم می خوام بدم می رم آبادی می دم! همچین خر غیرتی ای هستم من!
والله. بذار به اون مردم بدبخت برسه. این شهری ها همه امکاناتی دارند!
یکم پنچرم. دلم کامپیوتر نمی خواد . یک کتاب کاغذی می خواد که بخونم...
تو دفتر ساختمان نشسته بودم، یک آقایی که هفته قبل تازه خونه خرید وسایلش را آورد. آرام بند در خراب است و وقتی تا آخر بازش کنی عین گیوتین می کوبه به هم. بچه اش نمی دونست و یک لحظه که در کوبیده شد به هم، آقاهه فقط خشکش زد! سرش رو گرفته بود و چشماش داشت از تعجب می افتاد کف پاش. واقعیتش همین شش ماه قبل آرام بند سه زمانه بهترین جنس بازار را خریدم بستم رو در. بد استفاده کردند خراب شد لامصب. دو سه هفته هست سفارش داده ام بیاره یکی ببنده به جاش، بدقولی کرده است. امشب اما هیچ پولی نداشتم که زنگ طرف بزنم و فقط خجالت کشیدم.
نمی دونم. حسابهای ساختمان عقب است. اونشب که نوشتم، دارم از جیب می ذارم. پریروزها هم سه میلیون و ششصد بجای سه تا از واحدها پول ریختم به حساب، الان با دوزار ده شاهی خودم زیست می کنم. اخوی برام گردو خریده است، پولشو دم دست ندارم که بهش بدم. حالا فردا باید برم از پس اندازم بردام.
زشته.
ملت ندار نیستند، اما اینکه چندمیلیون حساب ساختمان عقب است،
دقیقا بهتون بگم حدود هفت میلیون تومن بدهکارند به من.
بعد زنگشون که می زنی مرد گنده عین گداها دم از نداری می زنه مدام...