یک دکلمه گذاشتم تو کانالم، تلگرام، نمی دونم شنیدید یا نه. شعر از پروین بود، همین داستانی که می گفت، سالها نرد خدایی باختی، این گره را زان گره نشناختی.

از دیروز که کل این شعر را خونده ام ،هر بار می رم سر لینکدین، یادم می افته به شعر. به اون قسمتهای اولش که پروین تصویر سازی می کنه حال و روز اون گدای درمانده را که در به در می رفته و پشیزی بر پشیزی اضافه می کرده است! منم اینقدر که به این و اون ایمیل زدم و یادداشت گذاشتم و دنبال کار گشتم، واقعا دیگه از خودم خسته شده ام! چرا واقعا وضعیت برای بعضی ها اینقدر تنگ می شه؟ باور کنید آدمهایی چپ و راست من می شینند تو شرکت که فوق العاده با سواد و خوش فکرند اما انگار آهنی که تو آب راکد نگهش داری، فقط دارند زنگ می خورند. یکیشون که به نظر دیوانه شده است! باور کنید! از پروژه هایی حرف می زنه در حد بین المللی. بعد می بینی به فضاحتی دنبال یک قرارداد نکبتی با شرکت ماست! فاصله بین دنیای واقعی و دنیای خیالی بعضی ها، خیلی زیاد شده است...

اوایل منم بهش سفارش می کردم واسه خودم، رزومه بهش می دادم، منتهی، تازگی ها هرچی می گه من فقط گوش می دم!