دیگه یک جوری شده که هیچ بنی بشری، هیچ پولی نمی ده!
نامردها!
مهم نیست. بالاخره صداشون در میاد
زن همسایه اومده تندتند و یواش یواش، از همه پسرهایی می گه که تو ساختمان رفته اند خواستگاری دخترش!
(تندتند ولی با صدای پایین و یواش)
جالبه.
مامان پسره که میاد ،می گه دختره اومد خونه مون، پسرم بغلش کرد، تا بوسیدنشو هم من دیدم
بعد مامان دختره که میاد، میگه دخترم از ترس سفید شده بود، باباش رفت پسره را گرفت به باد کتک، پسره زیر کتک می گفت خوشم اومده می خوام بیام خواستگاری!
حالا حقیقت این ماجرا چیه و کجاست، یکی خدا می دونه،
یکی دختره وبا گرفته!
خخخخخخخ
حکایتی است این خواجه حرم بودن ما هم! شده ایم خزینه اسرار! هرکی کون هرکی گذاشته اگه یک نموره یکی از کائنات ،ولو کاشی کنار حموم، اذیت شده باشه، ما می دونیم!
از بس ملت دهن لق شده اند!
می گه من هجده سالگی عروسی کردم خودم. می گم خب دخترت هم مثل تو، الان اوجشه! می گه نه اون پونزده سالشه، هنوز زوده براش!
امان از شکم سیر، که از گرسنه خبر نداره!
در این بازار کساد دارم برای افغانی های عزیز گزارش می نویسم، دوزار گیرم بیاد! خاک تو سر حسن و بالاتری ها و زیرتری هاش! وگرنه وضع ما نباید الان این باشه.