خداوکیلی چه جمودی شماها رو گرفتار خودش کرده است!

نگا! اقلا 66 نفر، جمعا نود ودو بار صبح تا حالا وب رو باز کرده و بسته و خونده اند اما هیچکدوم هیچ علائم حیاتی ندارند!

ساکنان وادی خاموشان!

خوبید؟

لال از دنیا نرید صلوات!

من اومدم خونه ، آبادی. سر راه اول نون خریدم که ببرم واسه مامانم. نرمتر از نونهای خودش می شه اینها و بعد کنار هم که می ذاره همه بطور متوسط نرمی قابل قبولی پیدا می کنند

تو راه، یک تصادف شده بود. یک وانت و یک میّت. خدا بیامرزتش... چقدر می شد جوری دیگه رقم بخوره براش... یک گونی کنار اتوبان کشیده بودند رو تنش... خدا رحمتش کنه

نزدیکهای آبادی، یک صندوق انگور خریدم. امسال وضع انگور خوب نبود. هی منتظر شدم هی بدتر شد هر روز. اینم تعریفی نداشت. خوشه ها رو الان مامانم کله پا آويزون کرد که کشمش سبز بشه، تورکه ها رو هم کشمش آفتابی می کنه. می دونید، قبلا بابا تدارک می دید واسه آبجی که میاد. کشمش درست می کردند نمی دونم باقالی خشک می کردند، از این حرکات. الان اون که نیست، دلم می خواد باز هم وقتی برمیگرده زنگ بزنه بگه اگه صد گرم دیگه بیشتر بود اضافه بار می خوردم! لذذذذذت می برم از این کار! امسال براش یک عالمه بادوم سفارش دادم داداشم خرید. یک گونی هم که گردو سفارش دادم، هرچقدرشو خواست ، اگه خواست ببره. انگورها خوب نبود ولی اگه رزقش باشه، کشمش که بشه می تونه ببره با خودش. نمی دونم دیگه چی ممکنه بهش مزه بده. شماها نظر بدید.

انار شکسته هم خریدم. سه کیلو و اندی، 17 هزار تومن. من عاشق انار شکسته ام. می بینم چی می خرم! شانسی و الله بختکی در نمیاد! و ترش است اغلب! دوست دارم.

دیگه آبادی که رسیدم سیب زمینی و هویج و خیار و سبزی آش هم خریدم و، جاتون تهی، الان خدمتتونم. خوابم میاد، گزارشمم هنوز مونده است! رفتم روغن ماشین عوض کنم، برقش رفته بود ساکشن نمی کرد. اینم موند واسه فردا.

دو خط گزارش بنویسم و یک چرت بزنم و بعدش برم سر مزار بابام. شاید عصر روغن عوض کنم و باز بیام ادامه مشقهامو بنویسونم!

 جاتون خالی آش کشک پخته بود مامانم! عاااااااااااااالی بود بخدا! جاتون تهی همه شما نفری یک قاشقشو بخورید

اگه تو فامیل پیرزن دارید، برید تکنولوژی های آشپزی و غذاهایی نسل قبل را، ازش یاد بگیرید. اینها میراث ماست! نذارید باهاشون دفن بشن اینها...