امروز چهلم دایی مامانم  بود

یک سر رفتیم فاتحه

الان، دیدم داره می گه دایی ام، تو باغش مرد!

معلم بود. ریاضی درس می داد. از اون همه ملک و املاک حاج صفر، یک باغ هم به ایشون رسید و تو این بی آبی سر آب و خشکسالی و الخ، حرص خورد و مرد!

به این میگن میراث! حاجی خدابیامرز، اسباب دق به ارث گذاشت! خیلی خوبه ها! 

یعنی خاک بر سر ما که نمی بینیم بطن خیلی چیزها چقدر متمایزه از ظاهرشون. به ظاهر هرکی ببینه می گه فلانی باغ انگور برده ارث! حسرتشو می خورند. باور کنید این معلم مرحوم اگه به  حقوقش بسنده کرده بود و نشسته بود می خورد و می رفت پارک قدم می زد و دنیا به تخمش بود، الان به جای خاک سرد، اون تلّ گوشتشو بغل کرده بود! زنده بود! ملوک خانوم منظورمه. جوونی هاش یادمه، ندیدمش تو مراسم. یعنی نمی شناسمش دیگه ولی اون زمان یک چیز کوتاه عریض سفید نرمی بودش! علی برکت الله!

حرص نزنید! و مثل این نقطه خانوم دیشبی، فرض کنید به زودی می میرید!

خیلی نه به سالهای دور فکر کنید نه به توله هاتون! هرکی زنده هست بالاخره یک خاکی به سرش می کنه! مهم نیست! حرص نخورید! فکر کنید فردا می میرید. فکر کنید هفته دیگه می میرید! چطور زندگی می کنید این یک هفته آخری رو؟ می رید سفر؟ مهمونی؟ شکم چرونی؟ می رید بعد یک عمر حرف دلتونو به زن همسایه، به مرد سر کوچه می زنید؟ یک هفته همچین آمیزش می کنید که فلانتون جر بخوره؟ می خورید تا بپوکید؟ می رید عیادت؟ سالمندان؟ یتیم؟ چکار می کنید لامصّب ها!! تاحالا فکرشو کردید؟

برید بکنید! باور کنید یک هفته فقط زنده اید! زندگی کنید !

(لازم نیست کسی اینو به خودم بگه، هاااااا! من به شما می گم، شماها بگید رو چشمم. بعد هفته دیگه خبرشو بدید).