چرخهای ماشینمو تنظیم باد کردم
بعدش رفتم یک سر دوباره سر خاک بابا
شلوغ بود بازم. انگار مردن هم شده شغل! همیشه یک عده بهش مشغولند.
من رفتم کنار عکسشو چسب عایق بزنم. این سنگی که تراشید چیزی بهش نمی چسبه و اذیت می کنه واقعا.
بعدش رفتم روغن ماشینمو عوض کردم. روغن از خودم، بیست هزار دستمزدگرفت و هزینه فیلتر روغن.
سر راه، یک کیسه پنجاه کیلویی هم آردخریدم واسه مامان اینها. شد پنجاه هزار تومن. نون باید باشه تو خونه، میدونید... تعویض روغنیه هم یک کیسه پلاستیک نون خالی رو میزش داشت. مطمئنم ناهارش بود. دلم سوخت واسه همین چونه نزدم باهاش. هشت هزار تومن دستمزد برداشت...
یکم با مامان به خوبی جنگیدم. می خوادواسه نوه خاله ام که تازه رفته مدرسه کادو ببره، من همیشه تو اینجور کارها، کادویی که از خونه می ره را چرب می کنم. می گم زشته کادو کم ارزش باشه. الان برای بچه دفتر گذاشتم و یک جعبه مداد سیاه و پول نقد. هی دفترها رو کم می کنه! می گم مادر من می خوام شما می ری جایی دستتو به خودت نگرفته باشی، کادوی پر ببر. می گه کسی اینقدرنمی بره، بسه!
می گم چه کارت به کادوی من! من می خوام اینقدر بدم. می گه زیاد می شه!
بهرحال، چیزی که می خواست را براش کادو گرفتم. عصر با خاله و زن دایی می ره می بره.
ده هزار تومن هم نخودچی خریدم بخورم تو اداره! یک کیلوگرم شد! علی برکت الله!
والله