آدمیزاد، 

تو یک فازی از زندگی اش،

ممکنه عاشق بشه.

ممکنه.

بعد، عموما راه به جایی نمی بره چون تو سن و سالی  هست که هنوز ننه اش براش تصمیم می گیره و باباش رگ غیرتش تکون تکون می خوره و این آدمیزاد مزبور چه نر باشه چه ماده واسه زیرترین لباس تنش هم احتیاج به ننه باباهه یا وکیل و وصی داره و لذا،

نمی شه.

بعد می گذره

هی عین علف هرز، عمرش زیاد می شه، رشد می کنه، مدارک بی مصرف می گیره و ژيلتهای بیشتری را حروم می کنه و زمان می گذره، بعد تو ارتباط بر قرار کردن، دیگه مثل بار اول نیست که طرف مقابلش قوطی حلبی هم اگه بوده، اونقدر نور آفتاب را تو چشمش منعکس کنه که این هیچی دیگه اش را نبینه و کور باشه و فکر کنه زلال ترین آینه گیر این اومده.

نه دیگه. زاویه دید ها عوض شده، یا حتی اگه همه زندگی و مغز و احساس این آدم فریز شده، دیگه آفتاب از اون زاویه به اون قوطی حلبی نمی تابه و لذا، درخشندگی کور کننده عشق این قوطی حلبه، این در کنسور تن ماهی، دیگه تو چشم این بابا نیست. البته این هنوز شبکیه اش آسیب دیده و با یادآوری اون تلالو کذایی، دلش از بقیه هم می خوره ولی، بقیه، کسی دیگه براش اونقدر درخشان نمی شه

دیگه حالا موقع ازدواجشه. هرکیو می بینه اگه خوبی ای می بینه، کنارش بدی هاشم می بینه! حالا عاقل است یک جور تاجر است. خوب و بد می کنه فکر می کنه بعد ممکنه تصمیم بگیره، ممکنه مثل من خر فکر کنه، اگه صددرصد نشه، می خوام نشه! نمی خوام! کمال گرا بشه و خودشو به یک گا بده!

زمان می گذره. اون تاجر و عاقل بچه درست می کنه، ماشین می خره خونه عوض می کنه با باجناق ها مهمونی می ره با پدرزنش شاید سفر کنه، بچه را بذاره مهد کودک، ببره مدرسه، بیاره، با همکارشم ممکنه رل بزنه! بهرحال غذای اصلی رو هم که بخوریم، یک چایی روش اگه نباشه، عیش منقّص (؟) است.

اما اون یکی، اون کمال گرا، یا اون گاو، کم کم پخته میشه. مجرّب می شه. نه که از کوران زندگی کنار نشسته، بقیه را می بینه که با اینهمه ریش و سبیل و دختر و پسر و فرزند، یک گاهی بلوغشون در حد یک نارنگی است، اینکه نارنگی ای که میاره سرکار رو تنهایی بخوره... این، حسب خیلی شرایط، فشارها، خاطره ها، مقایسه ها، جا می افته. حالا دیگه می رسه به یک حدی از پختگی که می تونه با هرغذایی کنار بیاد! دیگه الان اگه خورشت جلوش بذارند، می تونه سرشو با گوشتاش گرم کنه و هویج شیرین نکبت رو یواااااااااش، سر بده کن ار بشقابش، حتی حرص نخوره از وجودش که با خودش فکر کنه هویج هم جوشیده و خاصیتش رو پس داده، لازم نیست تفاله اش را بخورم یا حرص بخورم، لابد برام خوبه! این آدم، حالا دیگه سختگیری نمی کنه! تاااااااااااااازه شده حال مرد زندگی! نمی گم زن زندگی چون شماها رو خبر ندارم. تجربه خودمو می گم و فقط توصیف می کنم نه که فکر کنید الان حاضر با هرکسی، ادامه بدم!

این که می گم، خواستگاری از کسی نیست. این روندی است که دیده ام.  نه تنها در خودم، بقیه هم... دیگه از یک جایی به بعد کافیه که یکی دو تا جاذبه طرف داشته باشه. پوستش سفید باشه، مثلا. کونش گنده باشه! مینیاتوری باشه، چه می دونم، خوش لباس باشه! اونروز تو قبرستون یک خانومه توجهمو جلب کرد. یک کفش نیم بوت چرم، بعد سه سانت ساق سفید کلفت، بالاتر یک شلوار پارچه ای اتو کشیده! قدمها استوار! سایز  درشت! صورت به غایت زشت(!) سن هزار!!!

اینو می شه گرفت! می شه یک عمر، مرد سر به زیری بود تو زندگی!! نه از بابت حجب و حیا! واسه اینکه منظر و مرعا، مطلوب باشه!

 

نظر بخصوصی لازم نیست از شما. این ایده ها ناپخته هست هنوز. خواستم فقط گفته باشم هدر نره یکبار.