کولر را جمع کردم امروز...

لوبیا پلو بود یا شوید پلو نمی دونم، ولی پلو با ماهیچه درست کردم که خب،

مزه ای نداشت زیاد

شکلش بد نبود

غذاهای من عین این زنهایی می شه که خیلی ظاهر زیبایی دارند اما زن نیستند! گرم نیستند! سلیقه زنانه را تو خونه هاشون نمی تونی ببینی، جذبت نمی کنند. نهایت یک کیف آرایش دارند با یک عالمه مداد ریز و درشت و مالیدنی هایی که از دیدنشون اشتهات کور می شه. اینها رو ولی وقتی بمالند و جمعشون کنند که دیگه نبینی چه آشغالهایی می مالند، ظاهرشون خوبه. باطن اما...

 

چند وقتی است کتری که جوش میاد، صدای انفجار می ده. انگار بخار آب تو کتری محبوس می شده و بعد یک لحظه راهشو باز می کنه و بامب! دوباره چندثانیه بعد... نمی دونم چشه. خب من چکارش کنم؟! ترسناکه!

خونه را تمیز کردم. بجز آشپزخونه. چیدمان را هم عوض کردم. دلنشینم نشد اما عوض شدش به هر شکل. میزم کنار پنجره بود شونه ام یخ می زد. 

آبجی خانوم صبح زنگ زد که ناهار بیا گفتم کار دارم. قول عصر دادم اما راستش همّتشو ندارم! می خوام برم دوش بگیرم و بشینم پای نت...

همسایه ها را کلی دعوا کردم واسه شارژ ندادن. یکیشون قرار بوده صد هزار بریزه به کارت ،گم شده طرف! منتظرم! واقعا هیچی دیگه پول ندارم خرجشون کنم...