رفتم اتاق همکارها،

کارم که تمام شد اومدم برم حس کردم یکی اون پشت پاراوان کنار راهرو نشسته است. سرک کشیدم،

یک دختره چادری زشت نکککککککککککبتی، یک کتاب کلفتی که لابد رمان بود، داشت می خوند.

سلام تعارف کردم باهاش و پرسیدم که کیه و چیه و کجاست، نگو کارآموز بود

بهش می گم چندوقته اینجایی؟ می گه دو ماه!

میگم چیزی هم یاد گرفتی؟ 

دیدم می گه داده وارد کرده ام و الخ

بهش گفتم جمممممممممممممممع کن خودتو! این که مهندسی نمی خواد! منشی گری است!

خلاصه بساط کتاب و خوراکیهاشو جمع کردم و یک دریچه ای به روش گشودم، که یکم فکر نکنه مهندس شده است قیافه بگیره ها!

ماکرو نویسی اکسل را براش گفتم. با ذکر مثال!

حالا این که بره دنبالش یا نه، با خودشه دیگه!

امیدوارم بره.

می گم حالا اگه یکم بر و رو داشت یا یکم لوندی می کرد یا پول داشت ادکلن بخره و بوی گند نده، مگه می شد بری تیررسش! همه از دم معلم شده بودند براش و تزریقی هم شده بود می خواستند علم سینه هاشونو منتقل کنند به سینه هاش!

بابا! اون که خوشگله که پس فردا یک خرپولی میاد می بره هم می کنتش هم خرجشو می ده هم سفر و الخ. یکم به داد این زشت ها برسید! این طفلکی ها باید خودشون خرجشونو با حمّالی و کار در کنند! انصافتون کجاست!

خدایا، نمی فهممت! اقرار به لسان!

 

یکبار دیگه هم یک کارآموز دیگه را دم آسانسور دیدم، داشت زود می رفت!

به اونم گیر دادم که کجا! پس فردا فکر می کنی کار کردن تا ساعت دوازده ظهر است! بیا اینجا!

خلاصه آوردمش واحد خودمون. اون اجتماعی تر بود. نیشش تا بناگوشش باز بود و بو هم نمی داد. با گوشی اش زندگی می کرد انگار. 

من جلو می رفتم. اومدم تو اتاق و به بچه ها گفتم مهمون داریم رفقا. بعد صداش کردم اومد تو ، بهش گفتم سلام کن عمو!

آی که چقدر همه خندیدند!

 

بعدها فهمیدم از اقوام مدیرعامل بوده گویا!!!