مستمع ناطق
هی اینجا سرد و ساکت بود
هی باز سر زدند
هی باز من نبودم،
از همه معذرت می خوام!
دیدید چقدر بده! کلا تفاوت آدمیزاد با سایر مخلوقات در قوه ناطقه است! فلذا،
آدمیزاد باشیم!
می دونید چرا حکومت به قهقرا رفت؟ فکر کنید...
به قهرقرا رفت چون همه نشستند پای منبر، یکی اون بالا حرف زد!
چون هیچکس، نظری نداد
هیچکس فکری نکرد، حلاجی ای نکرد، چیزی به نظرش غریب و غیرقابل باور نرسید. همه فقط گوش داند و اگه شک کردند، اگه به دلشون ننشست، حتی زحمت نکشیدند بگند حاج آقا، مسالهٌ !
تو اتوبوسی که همه بخوابند، راننده هرچقدر هم صالح باشه، حتی اگه باشه، خوابش می بره، منحرف می شه!
باید یکی بیدار باشه حرف بزنه،
حد اقل!
کلاس رفتن واسه ابالهه کاری نداره. هرچی بگی همه عین (دور از جونتون) گاو سر تکون بدند، این ذوقی نداره. برای معلم، برای سخنگو، شوقی ایجاد نمی کنه! پا منبری باید اونقدر حواسش جمع باشه و هرآنچه را می شنوه سعی کنی بومی کنه تو ذهن خودش، که استاد لرزه بیفته به اندامش! که شب از ترس کلاس فردا خوابش نبره! که درس بخونه! که فکر کنه هرکسی ممکنه چی بپرسه! این می شه سبب هم افزایی! باعث رشد! وگرنه، یادش بخیر یک زمانی سرکار دوست خانوم "من و هیچی دیگه" ،خواهرخوانده ما بود، می رفت کلاس می ذاشت واسه بچه ها. براش شعر خوندم
مرد میدانهای خالی، ای تو استاد خیالی...
واقعا! استادی که برای یک عده آدم غیرپرسشگر و غیر کنشگر کلاس بذاره، انگار تو میدانی که خالی باشه رفته جنگ! کسی مقابلش نیست! اگه توهم کنه که استاد مبرزی هم شده ،صرفا توهم است!
یادش بخیر برام اینو سرود. درعالم خواهر برادری، چسبید بهم:
ای که ریقویی خلاف اسم خویش، بر پر و پای عزیزان کم بپیچ!
خخخخخخخ. یادت بخیر واقعا. پایدار باشی هرکجایی.