خیلی بی رحم!
یک همسایه داشتم، تشخیص دادند سرطان داره. بردند شیراز و تمام دل و بالش را بریدند و ریختند دور...
گلو اش که به کونش وصل شد،
بهش گفتند اشتباه شده! مشکلی نداشته ای!!
حالا، باید برگرده و تمام اندام داخلی را براش پیوند بزنند!
نوبت، هزينه، ضعف، درد، و بعد از همه پس زدن پیوند...
من چهارسال مراعات این آدم را کردم و تا شد هزینه هاشو کم گرفتم و تا شد حسابهای مستاجر بد ذاتش را از مستاجر گرفتم. جریمه ها را همه بهش بخشیدم و هیچوقت فشار نیاوردم که هزینه هاشو بده تا اینکه، خونه را فروخت.
خوب هم فروخت!
به یک ببو.
شب فروش، جلوی خریدار و فروشنده گفتم این واحد بدهی داره. بعد هم حساب کردم برای هر دو فرستادم مبلغش را. قبل از عقد قرارداد و تبادل پول
خریدار احمق، همه پول را داد، قبل از اینکه این آدم تسویه کنه!
الان، یارو بامبول در آورده است!
من پول ساختمان را از خریدار احمق می گیرم، اینو بهش گفته ام اما،
اینکه کسی به درد بی درمان دچار می شه، همیشه ظلم نیست! گاهی حقّ است!
همیشه دلمون می سوزه وقتی کسی چلاق است. وقتی لال است وقتی له است وقتی زشت است وقتی...
همیشه یک گوشه ذهنتون باشه که خالق این آدم می دونسته اگه بهش پا می داد، زبون می داد ،سواد می داد ،قدرت می داد...
می گه خدا نه شاخ به خر بده نه پا به مار! این در واقع تشکر از خداست که نه شاخ به خر داده نه پا به مار!
خوب کرده اگه کاری کرده است! سرش شده! حکمتی داشته!
می گن از عزرائیل پرسیدند اینهمه ملت را بی جان کردی دلت هم برای کسی سوخت؟
گفت دو بار!
بخونید:
"روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم