باید جابجا اش کنم
می ره سمت بخاری. زمستون، جلوی بخاری، خوبه به نظرم...
دلم می خواست یک ظرف پر از شن درشت دریایی می داشتم، یک جعبه چوبی قشنگ هم زیر میز می ساختم و موقع کار، پاهامو می ذاشتم روی شنها...
تابستون یخخخخخخ باشه
زمستون داااااااغ...
و اون حسّ قشنگ گردی های درشتشون کف پا...
تو فکرشم. یک گونی شن رودخونه ای باید گیر بیارم...
برررررراق! سیلیس خالص در اصل!
درشت، حد واسط گردو و سیب. شاید سایز نارنگی. گوجه ای...
برم میز را جابجا کنم الان...
همیشه دلم می خواسته بگم از شکست به پیروزی رسیده ام.
بگم پیروزی را بر ویرانه های شکست بنا کرده ام
بگم...
منتهی
آیا این، خودفريبی است یا حقیقت؟!!
التیام است یا ؟
یا؟
نمی دونم
منتهی،
من امروز یک شکست خوردم!
نمی گم. نمی تونم بگم. نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.
فقط،
نمی دونم، حالا باید چکار کنم...
نمی دونم از این به بعد، چطور، چرا...
خوشحالم که الان تنهام. حداقل می تونم تا هر وقت دلم خواست،
اگه دلم خواست،
گریه کنم!!
منتهی؟
من فقط دارم بلند بلند فکر می کنم و همونطور که می بینید عین کسی که پتک تو سرش کوبیده اند، هیچ فکری به ذهنم نمیاد! هنوز گیج ماجرام و خودمو پیدا نکرده ام.
مهم نیست زیاد...
کسی که هزینه نده، تاوان را خواهد داد!