یک دیوار حائل باید طراحی کنم. امروز تو شرکت دستم بند بود بهش. یک ماشین که کنار دیوار یک زیرزمین حرکت می کنه، یک باری را به دیوار وارد می کنه که ممکنه دیوار بیفته داخل زیرزمین. داشتم اون دیوار را برای مقابله با این بار طرح می کردم. 

برنامه نوشتم. کتاب خوندم. مدلسازی کردم...

و چه قشنگ!

زمین، چقدر زود و چه قشنگ، باری که به سطح داره وارد می شه را میرا می کنه!

می کشتش

تحملش می کنه

و اگه بتونه از زیرش فوری در می ره!

منتهی اگه در نرفت، تا عمق خودش نمی برتش!

میرا می کنه! همون سی چهل سانت اول! تو عمق بیشتر، نه  خانی اومد، نه خانی رفت!

از دیوارهای گلی خونه های قدیمی خیلی خوشم میاد. وقتی خراب می شه، جوری تو محیط خودش گم می شه که انگار نه انگار اصلا بوده!

یک تپه می شه و بعد از  چندین سال، یک بلندی توپوگرافی و دیگه تمام! بی اینکه عین آجر و سیمانهای این روزا،

تاسالها بعد،

عین فضول،

سر از خاک هی بیرون کنه و عین فحش،

تو چشم آدمه هی نگاه کنه!

خاک می شه!

با تمام اسراری که دیده!

بی اینکه بگه کی بهش تکیه کرده،

کی تو سایه اش لمیده،

کی بهش شاشیده،

کی پشتش رفته کون داده،

  چی زیرش قایم بوده،

چندتا میخ بهش فرو می شده و چی به اون میخه آویزون بوده

... فقط خاک می شه،

بعد صاف می شه،

بی اینکه برات شاخ بشه!

نه خانی اومد، نه خانی رفت...