اونقدر خوبم که الان یکم پلو ماهی مونده بود خوردم
و شب می خوام سوسیس درست کنم. بوی سیب زمینی کبابی هواست
همه چیز خوبه
من در جریان هضم یک وقایعی ام. ایدز هم نگرفته ام به قول این پرتقلی خان! خوبم، سالمم، و فقط فکرم مشغول شده یکم. اینم وقتی ازش حرف می زنم آروم می شم. همه چیز همینطوره. شما خدا رو هم اگه آوردی رو زمین، آوردی تو کلاس، آوردی تو جمع دوستانه و کارهاش و مشیّت هاش و روشهاش رو بررسی کردی و سوال کردی و نقد کردی و حتی قبول نکردی یک جاهایی اش را، این خدا هم از اون درجه الوهیّت و والامقامی و جبّار ترسناک برات بیرون میاد، باهات عجین می شه! دوست می شه! رفتارهاش برات قابل هضم می شه. بعد می بینی گاهی هم باهاش حرف می زنی ،ولو تو فکرت، بی اینکه وضو داشته باشی یا به حالت دو زانوی احترام رو به روش نشسته باشی. می بینی خدای تو می شه اونی که همای وصف می کنه ! آهنگی که می گه
کدخدا دیر زمانی است زمانی است زمانی است که ديوانه شده،
خانه را دیده خدا را نه ؟
کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست...
اونجا همای خدا رو وصف می کنه هم...
چقدر دلم آهنگشو خواست!! دارمش گمونم.