من و هیچّی دیگه، بچه زایده!
امیرخان حسین، دست و پا بلور!
می تونم تجسمش کنم! یک گلوله پفکی! خخخخخخخ
دیشب با آوا حرف زدم. برام شعر خوند. سطل آشغال را خوند و انگشتهای دست را که با هم می شه یک مشت!
ازم می پرسه می دونستی من می رم پیش دبستانی؟
خخخخخخخخ. عزیزم! نه گلم از کجا بدونم!
قرار شد همه شعرهاشو به خاله اش یاد بده ! تازه ازش بپرسه که مطمئن بشه یاد گرفته!
منم به خاله اش از راه دور، رفع اشکال اکسل فرمودم!
صبح هم یک متنی نوشتم، سر راه برو بیاهایی بین اپن آشپزخونه با جمع کردن لباسهایی که تو تراس پهن شده است،
حین لباس پوشیدن واسه اداره...
می ذارم پست بعد...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 7:37 توسط آرش
|