عرض کنم که ما اومدیم آبادی، یک عالمه سبزی مامان آماده کرده بود بردم خرد کردند براش. بردم پیش زن همسایه اسبق. شناخت! اینقدر زبل؟
چیزی که همه بهم می گن اینه که چقدر از بین رفته ای.
نمی دونم خودشونو تو آینه نمی بینند انگار.
بهرشکل باعث شد که وقتی برگشتم از مامانم راجع به بقیه همسایه ها بپرسم. اینطور که پیداست تمام دور تا دور یک میدان را پسر اینها خریده است. یک پسر خجالتی کمرو که مسوولیت توزیع آرد را به عهده گرفت و از نون مردم، خوب سیر کرد شکمشو... تقریبا تمام اطراف میدان را خریده ...
خیلی همسایه های قبلی فوت کرده اند. در این میان یک همسایه داشتیم، طاووس نام. اون زمان، با دوستاش رفته بود ددر و یک دختر دنیا آورده بود ازشون. انگشت نما بود تو شهر. شنیدم که یک آقایی بعنوان زن دوم گرفتتش و یک بچه هم ازش داره الان. خدا رو شکر عاقبتش خیر شده انگار.
گلی خانوم هم بود. یک زن تنومند، پاهاشو باز می ذاشت و می ایستاد، شوهرش نفت فروشی داشت. گلی خانوم هم پاش درد می کنه گویا. گفتم منم بودم اونهم رو پام می ایستادم پا دردی می شدم قطعا! هیکلی داشت ،عظیم! جنوبی بودند اصالتا. بیشتر پسر می زاید ،یکی دو تا دختر هم داشت انگار...
بریم یک چرت بزنیم ،اینها برای فاطی تنبون نمی شه انگار...