کار در خانه
پرده پارچه ای خونه هم خراب شده بود. یک لنگه اش را درست کردم، اون یکی نخ پرده می خواد. باید بخرم تا بعد...
پنجره ها را دوجداره کردم، با پلاستیک شفاف و چسب! خیلی سرد می شه اینجا...
باید الان کم کم برم شیر بخرم. یک دبّه بزرگ ده کیلویی. ماست می کنه مامانم.
فقط همینها...
روغن بنفشه خریدم بازم...
مصرفم رفته بالا!
جدی ها، انگار دارم دیگه پیر می شم. هرچی دورمو نگاه می کنم خاطره است! چه اونها که به زبون میارم، می نویسم، یا اونهایی که به کسی نمی گم، حتی خودم
می گفت هر کدوم ما تو پوشه موزیکمون یک چیزهایی داریم که همیشه سریع از روش رد می شیم، اما هیچوقت نمی خواهیم پاکش کنیم اونو...
حالا اطراف ما، هجومی شده از خاطره ها...
تصور کن، حتی دندونپزشکی که می رم، از توی راه تا توی مطب، خاطره شده است برام...
رونق آدم، عین کشورش ،به بالانس خاطره هاست! به بالانس تولیدات و مصرف است. به بالانس بین صادرات و واردات است. وقتی از یک جایی گذشتی که دیگه مصرف کننده خاطره بودی و تولید نداشته باشی زیاد،
دیگه اونجا انگار آخراست...
می دونید، یک گاهی فکر می کنم به زندگی. به اینکه چی است؟ تا کجاست! چه کار باید می شده! روشن تر بگم، دارم فکر می کنم یک آدمی که یک شغل مطمئن داره، درآمد مطمئن، صبح می ره سر کار، شب میاد، هر روز هر روز می دونه مثلا تا ده سال، تا بیست سال، می ره و میاد و تامین است، این آدم داره زندگی می کنه یا اونم باید مثل ما، یک دست انداز، یک پله برا خودش تعریف کنه؟!
رضایت کجاست؟
زندگی کجاست؟
آیا وحشتناک است که من همینجور هر روز برم بیام برم بیام برم بیام و دست آخر تو قبرستون کنار آبادی دفنم کنند؟ یا
آیا باید حتما دغدغه داشته باشم خونه ام را بهتر کنم، شغلمو بهتر، بیمه بهتر، ماشین بهتر... تا کجا؟