ولو
دیشب دم غروب،
کارت بانکی ام رو گذاشتم جیبم و،
راه افتادم سمت قاسمی
قاسمی، میوه فروش محله ماست
داشت با یک زنه ای گپ و گفت می کرد
یک تابی خوردم تو دکّونش و اومدم بیرون
صدام زد که هی فلانی کوجا ؟
گفتم گیلاس می خواستم!
نداشت
راستش، تا خرخره هندونه خورده بودم و خدایی چیزی نمی خواستم منتهی،
قاسمی بود دیگه. چه باید می گفتم بهش
سلانه سلانه یکم رفتم، دیدم برق آرایشگره روشنه
یک آن هوس کردم برم موهامو کوتاه کنم!
وسایلمم دنبالم نبود
شده بود ساعت نه شب
رفتم
سلام و علیک و خلاصه، کلّه رو بهش عرضه کردم،
گفت فردا بیا
اگه کوتاه می کرد خیلی حال می کردم!
تاحالا همینجوری و از رو خوش خوشک نداده بودم سرمو بتراشند!
خلاصه، نشد
چراغ قوه موبالمو روشن کردم که هم تاریک ، بتونم چاله ها رو ببینم و هم همسایه ها منو ببینند و زیرم نزنند
رفتم از یکی دیگه، اون دروترها، هلو خریدم و گیلاس
ویاری بود برای خودش!
ویار !