امروز ناهار، داداش و بر و بچ اومدند خونه. 

از قبل دعوت گرفته بودم ازشون...

مامان قرمه سبزی بار گذاشت

کسی از شما تصوری داره از یک روز سرد، آبادی ما، بوی قرمه سبزی، خونه ای تمیز و دلباز، بالشی کنار بخاری،...

تو رو خدا کسی از شما یک روز سرد زمستونی رو تجربه کرده که خونه ما،

مهمونی باشه بسیار عزیز،

کنار مرحوم بابام بشینه و

عین بچه های خودش،

پذیرفته بشه تو جمع ما؟!؟

 

سر سفره دیدم زن داداشم یک غذای دیگه هم اضافه کرده بود:

فسنجون!

فستیوالی بود از خاطرات امروز برام...

و اقرار می کنم من اشتباه کردم تو زندگی ام! اشتباهاتی که می شد،

نمی دونم.

خیلی کار کردم.

من برای ساختن یک زندگی کارهایی کردم که از خودم تعجب می کنم الان منتهی،

نشد!

جور نشد!

می دونید، یک اسب وحشی را وقتی می خواهید رام کنید، زمان می بره. بعد اگه عجله کنید و قبل از رام شدنش سوارش بشید، لگد می زنه! سواری که نمی ده هیچ، به خود کشتنی هم باشه، زمینتون می زنه! نمی دونم اینو می ذارید به حساب ناپختگی اسب یا سوارکار! به نظرم هر دو! این در جواب اون رفیقمون که هی می پرسید این بود یا برعکس!

هم این بود، هم برعکس!