فهیمه، یک ادعایی می کنه، کل نظام فکری منو ریخت به هم!

می گه رفقای دانشگاهی و دبیرستانی که رفتند خارجه ،همه گی شده اند!

می گم خودشون گفتند؟

می گه نه. پیداست!

بعد عکسهاشونو نشون می ده می گه ببین!

من، هرچی نگاه می کنم آدمهای عادی می بینم. گفتم رو پیشونیشون که چیزی ننوشته است!

تربچه اما نگاه کرد، گفت بهشون میاد

فرضیه، اینه که وقتی طرف رفت، با  جامعه میزبان که نمی تونه آمیزش کنه. فکر کن یک افغانی خیلی محترم بیاد خواستگاری شما، عمرا بهش بله بدید. قطعا طردش می کنید. بنابراین محدود می شید به قشرهای پایین جامعه میزبان یا به مهاجران، و خب، به دلایل زیادی ممکنه این نیاز طبیعی و غریزی که از قضا تو فشار غربت و کار و کار و کار و استرس و غمباد بیشتر هم می شه، ممکنه منحرف بشه به جنس موافق! هم خونه، رفیق...

سخته ،درسته و تجسمش سخت! انگار باید عین فرار از زندان، توشه غذایی را هم با خودمون برداریم و بعد از مرز رد بشیم ...

رفتم پشت پنجره ،نگاه مادینه های کف خیابان... می گم یعنی روزگاری به سرم خواهد اومد که بگم وفور نعمت بود و من نابینای آن؟

انصافا طراوت جوانی را کنار سلیقه ای زنانه و البته صنعت مد که می ذاری، چیزی تو کف شهر کم نیست! همه چیز خوبه! همه چیز هست! به هر سلیقه...

...

حسین اومده چایی می ریزه، بهش می گم این دیگه قیر شده نخور خوب نیست، میگه می خوام از این باکلاسها، نسکافه بخورم! آب جوش بر داشتم.

بعد ادامه می ده که فلانی اومده بود سر بزنه، بهش گفتم بیا یک نسکافه بهت بدم، اون گفت تو بیا من اسپرسو دعوتت می کنم! بهش گفتم ببین! من تو این فیلمهای خارجی دیده ام، تا قهوه و نسکافه به هرکی ميدن بعدش می کننش، اما اسپرسو رو نمی دونم بعدش باید چکار کنم اینه که من خودمو وارد این چالش نمی کنم! معذرت می خوام

بعد قااااااااااه قاااااااااااااه می خنده ،زنگار از  دل آدم می ره...

آب جوشش یخ می کنه. می گه اینم فایده نداشت برم تازه اش کنم. 

فهیمه می گه بیا بشین تا برات تازه کنمش، می گه ببین! من اهلش نیستم! بعد تعریف می کنه، می گه تابستونی بچه بودیم کنار دست بنا با بابامون خونه می ساختیم، بچه های دایی از تهران اومده بودند مهمونی.

یکیشون از اوستا بنّا پرسید شما روزی چقدر مزد می گیری، اون زمان، اوستا بنا گفته هزار و سیصد تومان!

بچه تهران، با اون فیگور بلوف زنش می گه همین؟ ما تو تهران می خوابیم، پونصد تومن کاسب می شیم، شما اینهمه کار  می کنی هزار و سیصد تومان؟

می گه اوستا بنا از همون بالا به پسره گفت، ما اهلش نیستیم، اگه نه همینجا سر پا هم این پولها را می دن به ما! منتهی، ما اهلش نیستیم !

دوباره قاااااااااااااااااه، قاااااااااااااااااااااه،

می ره از اتاق...

می گه برم تا خاطرات تازه ای نساخته اید برام...