به نظر می رسید پیرمرد همسایه دیشب زید آورده بود منزل!

سر شب، رادیو روشن بود و صدای بلند، بقیه صدای آدمها را محو می کرد تو خودش

کم کم از ساعت نه و ده شب، رادیو خاموش شد اما، پیرمرده به وضوح خوشحالی می کرد! می خندید و حرف می زد، حرف می زد، حرف می زد! تا خود ساعت سه و چهار!!!

دم صبح، صدای ناله می اومد از اونطرف! ناله هایی که یکی در میان نمی دونستی ناله مریض است یا ناله های لذت و کام ! 

شبی، یادم افتاده بود به شعر معروف، 

دخترک در زیر یار و پیرمردی زیر بار

هر دو نالانند اما این کجا و آن کجا !!

واقعا نمی شد فهمید چی محرک طرف است! هرچند، مرگ، در یک قدمی ماست! به نظرم ناله های یک بیمار میومد! بعد از سالها ام اس، قطع داروها بخاطر نبود تمکن مالی، و عزائیلی که چشم سفید کرده است...