می گفت، من دوره های مختلفی تو زندگی ام داشته ام، یک زمانی دانشجو بودم ،یک وقتی مدرسه می رفتم، یک دوره ای متاهل بودم، بعد نگاه که می کنم می بینم بدترین دوره زندگی ام ،همین دوره ای بوده که متاهلم!

میگه من جرات نمی کنم تو خونه مون حرفی بزنم، شوخی ای بکنم! اگه همون لحظه بر علیه خودم استفاده نشده میمونه قطعا یک روزی از حرفم علیه خودم استفاده می شه!

میگه اینقدر که دوره های دیگه زندگی ام خوش بودم، می خندیدم، یک صدمش حالا نمی تونم...

اون یکی می گفت همه زنها از یک دانشگاه فارغ التحصیل شده اند

یکی از اونطرف می گفت ناز نفست!

خلاصه، اینکه چه می کنید که برای من فرقی نداره، کون لقّتون اما، یک کاری نکنید که بگن یک کاری شده!

 تو تمام خانومهایی که به نوعی شناختم و هم کلام شدم، مرحوم هپّه از این زاویه با بقیه خانومها فرق داشت. می شد باهاش حرف زد و مطمئن بود که همونی که می گی را می شنوه و پرونده نمی سازه برات. امتیاز بزرگی بود و راستش یک موقعی کاندید ازدواج بود برام، چون می تونستم خودم باشم باهاش. بعدها ،ناهمخوانی های دیگه ای کشف کردم که نشد. شاید بهتره بگم بهانه گیریهایی کردم که نشه! استراتژی من در تمام خواستگاری ها این بود و در تمام موارد من مغلوب ترسی شدم که از نتیجه اش شد الان!