دیشب از ده گذشته بود که محمودی، زنگم زد
میگم چه خیرته؟
توضیح میده که یک فرمی را برای ساختمانش باید من همین فردا یا شبی پر کنی وگرنه یکماه کارش عقب می افته!
میگم تو که اینقدر کارت فشرده هست عصر می گفتی میومدم سراغت
چرت و پرت می گه، کار پیش اومد و الخ.
همونه که یکبار نوشتم سر صبح زنش رو دیدم از سه جاش ابرو در آورده بود و یک چیزی رو هوفّ و هوف داشت می خورد سر صبح! این شوهر همونه!
حالا عکس زنه رو گذاشته پروفایل واتس آپش، یک لبهای یاقوتی قلوه ای رنگ چشمهای درشت خط و سایه دار و یک چیزی که آدم همینجوری نگاهش می کنه، اونم ساعت ده و خرده ای شب، بی خواب می شه که ملّت عجب می کنند،
ما عجب نمی کنیم!
خلاصه، کل برنامه های امروز ما را به گا داد. می خواستم صبح برم آش بخورم که دیگه نمی رسم. قرار ساعت هفت گذاشتم باهاش، سر ساختمانش.
خدا بکّشتش انشاالله!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ ساعت 6:23 توسط آرش
|