چه خبر؟

فیلم آپارات را می دیدم. همایون خرم بود و معینی کرمانشاهی!

مگر به شهر شماااااا

قسم شما را به خدا

جنون و عاشقی تماشا دارد؟

بسوزد آنکه هست و حاشا دارد!

منننننن ،عاشقم و ...

 

قشنگ می خونند. قشنگ می سرودند. قشنگ می ساختند. خدا رحمتشون کنه...

دورانی بود که مجال شکوفایی پیدا شد و عجیب، همزمانی بزرگان رخ داد. بازم پیش میاد. ادوار تاریخی عین فصول در تغییر است. یک گاهی برگ ریز و خزان می شه، چندسال گذشته چند نفر را سراغ دارید از اهل هنر که مرد؟

یک زمانی زمستون می شه، دانه هایی که باید نم بکشه و نطفه هایی که باید بسته بشه و بعد با یک نسیم بهار، همه سبز می شه! دیدید طبیعت را چطور رنگش عوض می شه؟ چون هرکس به هر بضاعت و استعدادی، هر دانه ای از مفید تا علف هرز، رشد می کنه و بالنده می شه و درونما، رنگ طبیعت نو می شه. حالا زمان می گذره که معلوم بشه کدوم آفت است و مفت خوار و کدوم خیار است یا هلوی آبدار. منتهی، کسی که گل داره، بالاخره به بار می شینه! هرچند یک سال یا چند سال سرما یا آفت یا دزد بهش بزنه. بوته فلفل منو دیدید؟ سالهاست من قبل از عید نشا می کنم و بوته سبز می شه اما عایدی نداره. امسال دیرهنگام به بار نشست! دشواری اش تا زمانی بود که نطفه نمی بست! گل می افتاد! ولی از چند شب قبل که می بینم نطفه فلفلها بسته شده، به سرعت رشد می کنند! نمی دونم براتون پیش اومده یا نه، می ری یک سکس ساده بکنی می زنه و از رو هوا باردار می شی!! بعد با اینکه بچه نه ماه وقت داره می بینی هر روز حجمش دو برابر می شه لاکردار! تا بیای یک پزشک با عقاید غیرصلب گیربیاری که توجیه باشه بابا! حفظ آبروی مومن از اوجب واجبات است، می بینی شکمت رسید تو حلقومت! خب لامصّب! کمک کن! علم تو قضاوت من نیست! علم تو کمک به من است که تا حادتر نشده، تا غرق نشده، تا رسوایی بار نیامده، ...

نمی دونم. من اگه پزشک زنان بودم از دم، اصلا می زدم تو کار کمک به برگرداندن امور به روال! شده تصادف کنید؟ هنوز چند لحظه قبل از اینکه بکوبید، هنوز سالمید، اما اونقدر سرعت دارید که نمی تونید نگهش دارید! مطمئنید که می کوبید! اما هنوز نکوبیدید! اونجا چه حسرتی از دل آدم می گذره که خدایا، این ماشین جلویی ده سانت بره جلوتر!!! نیم متر فضا بده به من! دو سانت! آقا لامصّب دو سانت اگه فضای بیشتری می داشتم کاپوتت قر نمی شد بیاد تو چشمت منتهی...

لحظه جالبی است اون لحظه! خیلی جالب! خدا براتون نخواد!

یکی دیگه از لحظه های جالب دقیقا لحظه ارضای آدمهاست. ارضای جسمی! یک آن، هیچ کنترلی روی هیچی نداری! هیچی! یک آن...

از دیگر لحظه های جالب، لحظه غرق شدن است! براتون پیش اومده؟ شن دریا تا حالا از زیر پاتون خالی شده؟ تا حالا رفته اید بچسبید کف استخر، دورتونو نگاه کنید ببینید هییییییییییچ احدی اصلا حواسش بهتون نیست و یک مشت لنگ و پاچه خیییییییییییلی بالاتر از سر شما داره واسه خودش لووول می خوره؟ یک لحظه است! برای من پیش اومده. تو دریای خزر! ضبط صوت های قدیمی یادتونه دو تا دکمه داشت که با سرعت زیاد نوار کاست را می برد جلو یا می برد عقب! من تو اون لحظه که در دریای مازندران غرق می شدم، تمااااااااااااااااااااااااام وقایع زندگی ام را به چشم دیدم! تماااااااااااام خاطراتم به شفافیت تمام از جلو چشمم گذشت. حس می کردم نوار  زندگی ام داره برمی گرده به عقب، که مرتب باشه، جمع بشه و بیاد اولش واسه کسی که قراره ببینتش و لابد ارزیابی اش کنه! باور نمی کنید چه لحظه باشکوهی بود لحظه مرگ! و بعد از چند ثانیه، می بینی آب تفت کرده بالا! اصلا نمی خواست فروببرتت! یا شاید، می خواست بهت بگه اینه ماجرا...

غرق کنید خودتونو، تجربه جذّابی است!

یا حالا اگه نمی کنید هم از اون دو تا لحظه  دیگه که براتون نشونی دادم، یاد آورید! لحظه ای که قدرتی نداری در مقابل قدرت خدا ! فرمان دست تو نیست! دست خداست!