نوروز 96،
بابام برام فال حافظ گرفت اول سال...
خدابیامرزتش...
یادم نیست کدوم شعر اومد اما، حافظ نوید (!) داد که سال سختی پیش رو است...
همون سال بابام رحمت خدا رفت و درگیر ماجراهایی شدم که هیچوقت فکرش رو هم نکرده بودیم...
هر روز صبح سرازیری صفه را که می رم پایین، اولش کنار اون درختهای کاج وسط جزیره، زیر پل، یک روز برفی یادم میاد که ایستاده باشم و عکس گرفته باشم اونجا
مقصد، مطب دندون پزشکی بود برام
و یکم پایین تر، در ورودی بیمارستان الزهرا، وقتی صبح پنج شنبه ای با بابام رفتیم داخل و ،
شد آنچه که شد...
لیوانی که شکست...
دیدید وقتی یک چیزی می خواد بشه نشونه هاش قبل خودش میاد؟
منم نشونه های زیادی می دیدم، منتهی،
چرا خودش هیچی نمی دید بزرگوار ؟!
باور نداشت می میره...
خدا بیامرزه همه را...
از خونه مجاور، صدای املا گفتن میاد!
بابا، هنوز هم، آببببببببببببببببببببببببببب، دااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!
ب، آ، ب، آ !
نمی تونم بفهمم اینی که داره دیکته می گه، مامان امیرحسین است یا خواهرش. فکر کنم خواهرشه.
باااااااااااااااااااااااا، ا، دببببببببببببببببببببببب! با ادب!
نوشته بود،
بگذارید حقیقتی را براتون روشن کنم:
مقصدی وجود نداره! همه اش مسیر است!
لذّت ببرید!